جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

من واقعآ گم شده بودم:

دیروز من به یه مهمونی دعوت شدم که توی اون مهمونی رسم بود میزبانها بخوابن و میهمان ها پذیرایی کنن.
میهمانی خوبی بود همه از هم پذیرایی می کردن ، بدون اینکه همدیگرو بشناسن .
من هم کیفم رو دادم به مامانم و یه دیس پر از حلوا گرفتم و رفتم پذیرایی کردم.
و من اینقدر رفتم و رفتم و اینقدر غرق پذیرائی بودم که یک هو دیدم گم شدم.
ترس عجیبی تمام وجودم رو گرفت .
نه پولی ، نه موبایلی ، نه کیفی ، فقط یه دیس خالی داشتم .
قیافم خیلی گیج و احمقانه شده بود .
قلبم به شدت میزد و احساس ، بی حسی می کردم.
نه از اینکه گم شدم. نه ! ولی یه حسی که امکان نداره من گم شده باشم بهم دست داد .باورم نمی شد گم شدم.یه جا خشکم زده بود و نمی تونستم حرکت کنم.
توی اون شلوغی من چیزی نمی تونستم ببینم .
بعد چند دقیقه به سمت چپم نگاه کردم که یه نفر آشنا با نگرانی داره میاد به طرفم .
نزدیکم شد و گفت چیه گم شدی؟ من گفتم آره و کلی با هم خندیدیم .
و من از اینکه پیدا شدم آنقدرخوشحال شدم که یادم رفت از میزبانم خداحافظی کنم.

هیچ نظری موجود نیست: