غیر از خدا هیچکس نبود.
شامها با من بود
شادیم می افزود
کی؟
لاکومه
کرجی فرتوت دیار مرداب،کرجی نیمه خراب.
رنگ از رو رفته،لب فرو بسته
خاموش اما گفته
من که باشم که از او قصه نمایم آغاز
پرنشیب است گهی قصه او ،گاه فراز
روزگاری،روزی
در دل جنگل انبوه پراز وحشت و هول
منش آوردم دست،بمن آخر دل بست
لیک دلبسته به مرداب گشت و گندید
بسته امید چنین بر دل خویش،دل من کرد پریش
تیشه آوردم و انداختم او را بر خاک
گفت با منی؟
که منت روزی ده باشم ای کرجی بان
تانگردد خاموش،کوره ات یا که اجاقت
نان به سفره نهمت،هدیه ها میدهمت
آنچه را داشت بدل با من گفت
تا که شد با من دل سوخته جفت
شب ترا شیدمش با تیشه تیز،صبح شد کرجی من
بردمش در مرداب،بشتابی که نبینی در خواب
گفتمش«لاکومه»کرجی پیر
زندگی با منت آیا تلخ است؟
که تو باری گران می سپاری بکف مقصد و با من آیی؟
باز از بستر مرداب خراب غمناک،راه تو دور که نیست؟
عمر تو چون گل عمر گل مرداب است،گردلت بیتاب است
صبر از خویش مران،ما همه باریم گران،روی دوش دگران
زندگی شاخه به شاخه همه نیرنگ و فریب
میوهءتلخ چنین شاخهءمهجوروغریب،ما را گشته است نسیب
لیک باید سازیم که همه طعمه حرص و آزیم
هرکه خواهداز این خوان برد قسمت خویش،ز دگر یاران بیش.
لاکومه
خوانم ار نگاه تو که ،در دل این مرداب ،از چه هستی بیتاب؟
چه افزودش و بگشود لب از آب غمگین،گفت با من بی کیش
کرجی بان،کرجی بان من آن باشم کز آرزوی خود گذرد،هستی خویش بمدوح زرافشان سپرد.
کار من بار بریست ،بار مردم بردن،روزی خود خوردن
تو مرا خواهی،من!
ما دو غمخواریم در این مرداب ،تو در بند روزی ، من در قید عذاب.
آرزویم همه اینست که روزی دلشاد کوچ بیابم از این مرداب.
که سیاهت و پلید است و خراب،لاشه ماه بود روزی او،خزه ها بازی و گلدوزی او
من که هرگز نشده بینم دلسوزی او،عشق هرگز در من نشکفته
که منش آورم از دل سخن،دیده ام هیچ ندید.موج دریا ها را،دختران دریا،ماهیان زیبا،صدف و مروارید،گل گلبوته و مرجان قشنگ.
من ندانم به کجا می خوابند.در دل دریا یا اینکه در آغوش نهنگ.
دوست میدارم دوست،هر گیاهی که نکوست.
خواندم پیش و برایم خواند،قصهء دریا را
قصهء موج زکف داده را
قصهءلک لک و هم ماهیخوار
کز فراز دریا ،پاسداری کند از دخترکان دریا
این یکی با دلشاد،آن دگر با همه داد،آن دگر با همه داد
زندگی در دریا بر آنان زیباست
من ز مرداب شدم دلخسته،دارم امید به دریا گذرم آهسته.
برم تا آن سو،بنشینم با او
سراپا گوش نگارم برم،که به عمری نگرفته خبرم
های...........
ای کرجی بان،پیرگشتم من،هان
زچه امید من پیر ولی مانده جوان؟!
دل من دریا کو،لب من با حق و هو
تنگدل از مرداب،آمدم اکنون خراب
دست من گرچه دراز است بسوی دریا
مرگ،مرگ چقدر آسان است
در کومه کرجی پیر،که جوان بود و دلیر
عاقبت دستانش راهی نکرد،مرگ را در شب تاری پی کرد.
لب مرداب کبود
خسته از بود و نبود
غیر از خدا هیچکس نبود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر