پنجشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۷

تکراری...

واقعآ زندگی پر از تکرار لحظه هاست.
سوار ماشین شدم و آقای راننده پسر جونی بود.قیافش یادم نیست ولی صدای قشنگی داشت و خیلی آروم و شمرده صحبت میکرد.
چون مسیر طولانی بود،طبق عادت جلو نشستم و آقای دیگه ای پشت.
مسافر پشتی بعد نیم ساعت پیاده شد و ما هنوز باید یک ربعی رو راه می اومدیم.
از اونجایی که من خیلی باهوشم ، احساس کردم که باید جو دوستانه ای الان بوجود بیاد.
آقای راننده مثل اکثر راننده هایی که دیدم رفتار کرد.
شروع کرد یک مسئله رو بهانه کردن و سر حرف را باز کردن.
اول در مورد شهرم سوال کرد.
دوم مردم.
سوم در مورد مشکلات اجتماعی.
چهارم در مورد ازدواج.
وقتی از من در مورد اینکه ازدواج کردم یا نه پرسید.من جواب دادم خیر و قصد ازدواج هم ندارم.
از من پرسید چرا؟
من گفتم که هر کسی برای خودش یه شرایطی داره که شرایط من خیلی سخته ،و من خواسته های زیادی از زندگی دارم که ازدواج مانع این میشه که من به اون خواسته هام برسم ، برگشتم بهش گفتم که البته اگه دیدم کسی با من هم مسیر بود حتمن این کارو می کنم.
ولی شرایط من خیلی سخته و هر کسی از عهدش بر نمیاد.
و چون کسی هم از عهدش بر نمیاد من هم نیازی ندارم به ازدواج فکر کنم.
ما شین تاریک بود و صورت هامون مشخص نبود.
وقتی که از من پرسید چه هدفی دارم در زندگیم، نمیدونم چرا با اینکه لبخند می زدم تو چشمهام پر از اشک شد.ولی خوشبختانه ماشین تاریکتر از این بود که بشه صورت هم رو دید چه برسه به چشمهای من.
جالبش اینجاست که وقتی من داشتم هم لبخند میزدم وهم تو چشمهام اشک جمع شده بود آقای راننده بهم گفت تو چقدر با قدرت صحبت میکنی .
من خندیدم،گفت چرا می خندی؟ گفتم چه نظر جالبی !
بهم گفت خیلی کم هستند زنهایی که هم پراز قدرت باشن و هم اینقدر راحت و آزاد و با اعتماد به نفس.و من باز خندیدم .نه بخاطر اینکه خوشم اومده باشه از حرفاش، نه.
بخاطر اینکه اون نه چشمهای من و میدید و نه لبخند من و فقط صدای خنده من و می شنید ، و فکر میکرد که من از حرفاش خوشم اومده.
و برای من خیلی جالب بود که من در هفته با چند نفر به این شکل می تونم برخورد داشته باشم.
ولی این یکی برای خودش اسطوره ای بود.
این آقا سعی کرد در یک صحبتِ، یک ربع ، بگه که در مورد من چه نظری داره.
و جالبش اینجاست ، برام آرزو کرد که روزی دوباره، من و با شوهرم ببینه.
و من باز خندیدم.
خب، شاید از نظر خیلی ها من نباید به سوالاتش جواب میدادم.ولی من به همۀ سوالاتش جواب ندادم.
ومن از کنار هیچ آدمی بی تفاوت نمیگذرم.دنیای آدمها هر روز برام جالبتر و جالبتر میشه. و شاید یکی از هدفهای من همینه که بتونم با تمام آدمهایی که می بینم و به هر زبانی ، فرهنگی ومذهبی که داشته باشن ،ارتباط برقرار کنم بدون ،هیچ نیتی و خواسته ای.

۲ نظر:

Unknown گفت...

سلام لاکومه عزیزم،

خدا را شکر برای وجودت،اول صبحی خیلی خوشحالم کردی،
من هم موقعی که مسلمان بودم خیلی به کلیسا علاقه داشتم،و مثل تو به کلیسا می رفتم ولی خب عیسی از من چیز بیشتری می خواست،می خواست که به او ایمان بیارم تا نجات رایگان را دریافت کنم و فرزند او شوم.
خدا را شکر من سه سالی می شه که او را درون قلبم راه دادم.
گلم امیدوارم خداوند خودش تمامی حقیقت را به تو هدیه کنه.
من هم تو را اد کردم عزیزم
در خداوند شاد باشی
دوستدارت استر

ناشناس گفت...

هنگامی که عیسی حوله‌ای به کمر خود بست‌، آب را در لگن ریخت و شروع به‌ شستن پاهای شاگردانش نمود. شمعون پطرس به او اعتراض کرد که این کار در شأن مسیح نیست‌. ما نیز همراه با پطرس بر این باوریم که ما شاگردان او باید خادم باشیم‌. اما عیسی به پطرس پاسخ داد‌: "اگر ترا نشویم ترا با من نصیبی نیست‌." عمل عیسی انسان را متحیر می‌سازد.

تا زمانی که نتوانم به چنین محبتی از سوی مسیح نسبت به‌خود باور داشته باشم‌، تا زمانی که با ایمان نتوانم او را به‌عنوان خادم خود و همزمان خدای خود بپذیرم‌، تا زمانی که حقیقتاً درک نکنم که برای او خیریت من مهم‌تر از جلال وی است‌، آری تا زمانی که این حقایق را نپذیرم‌، نمی‌توانم با او مشارکت داشته باشم‌.