یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

بلور رویا

نگاه اون خانم و آقای پیر رو نمیتونم فراموش کنم و برای من هر روز او نگاه ولبخند پررنگتر میشه .
به امید اون روز که من و تو، مثل اون خانم و آقای پیر به یاد جوانی لبخند بزنیم .
آمیــــــــــــــــــــــــــــن.







۱ نظر:

ناشناس گفت...

وقتی تو

با دستان مهر با نت

بر شیشه های مه گرفته شب

عشق را نقاشی می کنی،

من ،

بر بازوان تو عکسی از قلبم را می کشم .

و تو لبخند می زنی

و من نیز می خندم .

و روز ها از پی هم می گذرند.

و من هر روز

بیشتر و بیشتر

جا ی قلبم را بر تن خسته ات حس می کنم .

و تو

هر شب و هر شب

دست دعا بر آسمان ها بر ده ای

تا ذوق عشق در نهادمان کور نگردد