چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

خــــــــودِ ، خــــــــــودم

یکی بود یکی نبود.
غیر از خدا هیچکس نبود.
شامها با من بود
شادیم می افزود
کی؟
لاکومه
کرجی فرتوت دیار مرداب،کرجی نیمه خراب.
رنگ از رو رفته،لب فرو بسته
خاموش اما گفته
من که باشم که از او قصه نمایم آغاز
پرنشیب است گهی قصه او ،گاه فراز
روزگاری،روزی
در دل جنگل انبوه پراز وحشت و هول
منش آوردم دست،بمن آخر دل بست
لیک دلبسته به مرداب گشت و گندید
بسته امید چنین بر دل خویش،دل من کرد پریش
تیشه آوردم و انداختم او را بر خاک
گفت با منی؟
که منت روزی ده باشم ای کرجی بان
تانگردد خاموش،کوره ات یا که اجاقت
نان به سفره نهمت،هدیه ها میدهمت
آنچه را داشت بدل با من گفت
تا که شد با من دل سوخته جفت
شب ترا شیدمش با تیشه تیز،صبح شد کرجی من
بردمش در مرداب،بشتابی که نبینی در خواب
گفتمش«لاکومه»کرجی پیر
زندگی با منت آیا تلخ است؟
که تو باری گران می سپاری بکف مقصد و با من آیی؟
باز از بستر مرداب خراب غمناک،راه تو دور که نیست؟
عمر تو چون گل عمر گل مرداب است،گردلت بیتاب است
صبر از خویش مران،ما همه باریم گران،روی دوش دگران
زندگی شاخه به شاخه همه نیرنگ و فریب
میوهءتلخ چنین شاخهءمهجوروغریب،ما را گشته است نسیب
لیک باید سازیم که همه طعمه حرص و آزیم
هرکه خواهداز این خوان برد قسمت خویش،ز دگر یاران بیش.


لاکومه
خوانم ار نگاه تو که ،در دل این مرداب ،از چه هستی بیتاب؟
چه افزودش و بگشود لب از آب غمگین،گفت با من بی کیش
کرجی بان،کرجی بان من آن باشم کز آرزوی خود گذرد،هستی خویش بمدوح زرافشان سپرد.
کار من بار بریست ،بار مردم بردن،روزی خود خوردن
تو مرا خواهی،من!
ما دو غمخواریم در این مرداب ،تو در بند روزی ، من در قید عذاب.
آرزویم همه اینست که روزی دلشاد کوچ بیابم از این مرداب.
که سیاهت و پلید است و خراب،لاشه ماه بود روزی او،خزه ها بازی و گلدوزی او
من که هرگز نشده بینم دلسوزی او،عشق هرگز در من نشکفته
که منش آورم از دل سخن،دیده ام هیچ ندید.موج دریا ها را،دختران دریا،ماهیان زیبا،صدف و مروارید،گل گلبوته و مرجان قشنگ.
من ندانم به کجا می خوابند.در دل دریا یا اینکه در آغوش نهنگ.
دوست میدارم دوست،هر گیاهی که نکوست.
خواندم پیش و برایم خواند،قصهء دریا را
قصهء موج زکف داده را
قصهءلک لک و هم ماهیخوار
کز فراز دریا ،پاسداری کند از دخترکان دریا
این یکی با دلشاد،آن دگر با همه داد،آن دگر با همه داد

زندگی در دریا بر آنان زیباست
من ز مرداب شدم دلخسته،دارم امید به دریا گذرم آهسته.
برم تا آن سو،بنشینم با او
سراپا گوش نگارم برم،که به عمری نگرفته خبرم
های...........
ای کرجی بان،پیرگشتم من،هان
زچه امید من پیر ولی مانده جوان؟!
دل من دریا کو،لب من با حق و هو
تنگدل از مرداب،آمدم اکنون خراب
دست من گرچه دراز است بسوی دریا
مرگ،مرگ چقدر آسان است
در کومه کرجی پیر،که جوان بود و دلیر
عاقبت دستانش راهی نکرد،مرگ را در شب تاری پی کرد.
لب مرداب کبود
خسته از بود و نبود

غیر از خدا هیچکس نبود.

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

DADDY , WHAT IF

DADDY , WHAT IF THE SUN STOPPED SHINING ?Daddy
What would happen then ?Daddy
If the sun stopped shining , you 'd be so surprised you'd stare at the heavens with wide open eyes , and the wind would carry your light to the skise and the sun would start shining again
But , Daddy , what if the wind stopped blowing ? Daddy
What would happen then ? Daddy
If the wind stopped bolwing , then the land would be dry , and your boat wouldn't sail and , son , your kite couldn't fly , and the grass would see your trouble and she'd tell the wind , and the wind would start blowing again
But , Daddy , what if the grass stopped growing ? Daddy
What would happen then ? Daddy
Well , if the grass stopped growing you 'd probably cry , and the ground would be watered by the tears from your eyes , and like your love for me , that grass would grow so high
yes , the grass would start growing again
But , Daddy what if I stopped loving you ? Daddy
What would happen then ? Daddy
If you stopped loving me , then the grass would stop growing , the sun would stop shining and the wind would stop blowing
So you see , if you wanna keep this old world a'going , you'd better start loving me again , again ... you better start loving me again
you hear me , Boy ? Boy
you better start loving me again
You love me , Boy ? Yes
You better start loving me again

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

I CAN'T TOUCH THE SUN

I can't touch the clouds for you , I never reached the sun for you
I've never done the things that you need done for you
I've stretched as high as I can reach
I guess I'm not the one for you
cause I can't touch the clouds or reach the sun for you
No , I can't touch the clouds or reach the sun
I can't look inside your mind and see the things you're hopin'for
I can't help you chase the dream you're gropine' fore
You say your arms are open wide , but lord knows who they're open for
I can't know your mind or chase your dreams with you
I can't chase your dreams or know your mind
I helpe you find somebody who can do the thins I didn't do
Find the road I didn't find , and buld a better world for you
I hope you find somebody bold enough to reach and take ahold and guide your ever-changin ' mind and free your ever-risin' soul
But I can't ... I can't
I can't turn bake time for you and make you sweet sixteen again
I can't turn your barren fields to green again
And I can't sit around and talk about what might have been again
I can't turn back time and make you young again
I can't turn back time and make you young
So say goodbye and don't look back , I've had some happy days with you
Sorry I can't be the one who stays with you
And if they ask about me , you can say I was the one with you
Who never touched the clouds or reached the sun with you
I can't touch the clouds or reach the sun

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

The Things I Didn't Say

"I didn't say ," Don't do it , babe
When she packed up to go
I didn't say , Com back here ,honey
And try with me once more
And when she asked me if I loved her
I jast turned away
She's gone , and now I'm hearing
All the things I didn't say
I didn't saye , I'm sorry ,babe , Cause half the fault was mine
I didn't say We'll work it out , Cause all we need is love and fait and time
I said , If that's the way you want it , I won't stand in your way
She's gone , and now I'm haring all the thing I didn't say
I didn't take her in my arms and kiss away her tear
I didn't stay , My life don't mean a thing if you ain't here
I thought of all the many games I'd be free to play
But all I do is listen to the things I didn't saye
I didn't say , Take off your cout
I'll make some coffee , and we'll take
I didn't saye , The road away is such a long and lonely endless walk
I said , Good-bye , good luck , God bless you and she slipped away And left me here to live with didn'tall The things I say

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

باشد و نباشد

اگر ، دنیا نباشد دردمندیم .
اگر ، باشد به مهرش پایبندیم
.

خب ، من و خدا با هم خیلی ...




دیشب وقتی چشمهام رو بستم .تا شاید بتونم بخوابم. یه حس خوبی بهم دست داد.


حس کردم با خدا نون بیار کباب بیار دارم بازی می کنم و با همون حس خوابم برد .

مناجات...

خدایـــــــــــــــا من رو از این یبوستی که تمام جسم و روحم رو گرفته نجات بده.
آمیــــــــــــــــــن.


یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

اینجا عالیه ...





















بنای عظیم قلعه رودخان مربوط به دوران سلجوقیان است که در 25 کیلومتری جنوب فومن قرار دارد. این قلعه با وسعت بیش از 25 هکتار و تعداد 42 برج و بارو، به طول 1550 متر در زمره یکی از قلاع عجیب و نادر ایران به شمار می رود. هیبت ظاهری، تنوع حجمی و نزدیکی برج ها به یکدیگر، موقعیت مکانی مناسب و بهره گیری از شیوه های مختلف معماری در احداث آن بر معماری خارق العاده و عجیب آن دوران گواه است.

باموختن گیلکی(آموختن گیلکی)1

مه = شورم
شبنم = ایاز
کنار رودخانه = ورِسِر
مار = لنتی
سنجاقک = چیچیلاس
گنجشک = چیری
گربه = پیچا
زنبور = زرزنگ
کوچیک = کوچدانه
بزرگ = پیلدانه
لاغر = خاش

چاق = قوچاق
قایق = لوتکا
خاکروبه = خاک اینداز
بالش = موتکا
عروسک = گیشه
گوجه = پامادور
تخم مرغ = مرغانه
فلفل = گرماله
آبکش = ساما پالان

سه‌شنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۷

فیض بردم

واقعا شگفت زده شدم، از فیلم زیبای اسباب بازی فروشی شگفت انگیز یا دنیای شگفت انگیز اسباب بازی ها و یا اسباب بازی فروشی رویائی...
حتی شگفت زده شدم وقتی دیدم که این فیلم زیبا را از کانالهای ایرانی خودمون دارم نگاه می کنم. با خودم گفتم: ایول داش، داستین هافمن و ناتالی پورتمن.
من واقعا شگفت زده شدم وقتی فیلم به این زیبایی دوبله شده بود.
تمام ۴۵ دقیقه از فیلم رو با دقت و با دهنی باز نشستم نگاه کردم.
اینقدر زیبا دوبله شده بود و اینقدر زیبا تمام نقاط فیلم رو بهم چسبونده بودن که اصلا نتونستم پاشم تخمه یا چیپس بیارم بخورم.
و اینقدرصحنه های کمدی رو قشنگ دوبله کرده بودن که از خنده سیاهی آوردم.
و من واقعا فیض بردم.
و واقعا خسته نباشید می گم به مدیر دوبله این فیلم خانم زهره شکوفنده. وخسته نباشید می گم به آقای ناصر تهماسب که یک بار دیگه به جای آقای داستین هافمن صحبت کرد.
و از همه مهمتر تشکر می کنم از شبکه دو سیما که این فیلم رو به این زیبایی پخش کرد.




جمعه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۷

من واقعآ گم شده بودم:

دیروز من به یه مهمونی دعوت شدم که توی اون مهمونی رسم بود میزبانها بخوابن و میهمان ها پذیرایی کنن.
میهمانی خوبی بود همه از هم پذیرایی می کردن ، بدون اینکه همدیگرو بشناسن .
من هم کیفم رو دادم به مامانم و یه دیس پر از حلوا گرفتم و رفتم پذیرایی کردم.
و من اینقدر رفتم و رفتم و اینقدر غرق پذیرائی بودم که یک هو دیدم گم شدم.
ترس عجیبی تمام وجودم رو گرفت .
نه پولی ، نه موبایلی ، نه کیفی ، فقط یه دیس خالی داشتم .
قیافم خیلی گیج و احمقانه شده بود .
قلبم به شدت میزد و احساس ، بی حسی می کردم.
نه از اینکه گم شدم. نه ! ولی یه حسی که امکان نداره من گم شده باشم بهم دست داد .باورم نمی شد گم شدم.یه جا خشکم زده بود و نمی تونستم حرکت کنم.
توی اون شلوغی من چیزی نمی تونستم ببینم .
بعد چند دقیقه به سمت چپم نگاه کردم که یه نفر آشنا با نگرانی داره میاد به طرفم .
نزدیکم شد و گفت چیه گم شدی؟ من گفتم آره و کلی با هم خندیدیم .
و من از اینکه پیدا شدم آنقدرخوشحال شدم که یادم رفت از میزبانم خداحافظی کنم.

زندگیمان را جشن بگیریم:

زندگی را جشن بگیر، دیروز رفته است ، فردا شاید هرگز نیاید ، تنها چیزی که داری همین لحظه حال است.
انسانها را از روی رنگ پوست و ظاهرشان قضاوت نکن. با محبت در چشمهای آنان بنگر و انعکاس روح خودت را در آنان مشاهده کن .
افق دیدت را گسترش بده ، بیاموز که چیزهای ناشناخته باعث تغییرات می شوند و تغییرات نیز برایت تکامل به ارمغان می آورند . آرامش درونی یکی از گرانبها ترین هدیه ها در کل هستی است.
خوشبختی چیست ؟
خوشبختی در آغوش گرفتن انسانها ، لبخند زدن به همنوعان ، بیدار شدن در نیمه شب و دیدن منظره زیبای نفس کشیدن یک کودک ، نوشیدن یک استکان چای داغ ، قدم زدن در یک روز بارانی ، نشستن روی یک نیمکت پارک در کناریک دوست و بودن در لحظه اکنون است .
هرگز لبخند را فراموش نکن ، حتی وقتی ناراحتی ، زیرا هر کسی امکان دارد هر کسی عاشق لبخند تو شود .
شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری از افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی ، بهتر می توانی سپاس گذار باشی .
زیاد از حد خودت را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که اصلا انتظارش را نداری .
زندگی خیلی کوتاه است ، دست از گله و شکایت بردار ، شتاب خودت را کمتر کن .
شروع کن به زندگی کردن ، نفس عمیق کشیدن ، در آغوش گرفتن دیگران ، خندیدن ، محبت کردن به خودت و دیگران تا احساس زنده بودنت را درک کنی .
یک دقیقه به تمام داشته هایت فکر کن و آنها را بر روی کاغذ بنویس و ببین که چقدر خوشبخت هستی .
زندگیت را جشن بگیر ، شاد باش و با تمام وجودت از آن لذت ببر، زیرا که زندگی به تو همان چیزی را هدیه می کند که تو انتظارش داری و در جستجوی آن می باشی.

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۷

کوشش دوباره

تو قدر مرا نخواهی دانست ، مگر این که مرا از دست بدهی و دوباره به دست بیاوری .
" کوشش برای کوتاه کردن راه فایده ای ندارد "

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

زیباست،خوشگله ، قشنگه.....


















فکرش و کن ، دو تا رنگین کمان ؟!
یکیش تو و یکیش من . چقدر رومانتیک.
اون اولیه که بزرگتر، ولی کمرنگ تره توهستی و اون که کوچیکتره ، پایینتره ولی پرنگتره منم.
حالا اگه گفتی چرا ؟




نامه ای به قلبم :

قلب من ، من هرگز تو را سرزنش و محکوم نخواهم کرد.
هرگز از آنچه می گویی احساس شرم نخواهم کرد.
می دانم که تو فرزند محبوب خدا هستی و او تو را در پناه پرتو عشق و جلال خویش می گیرد.
قلب من ، من به تو ایمان دارم .
من طرفدار تو هستم و همواره برایت دعا می کنم .
دعا می کنم که به کمک و حمایتی که احتیاج داری ، برسی.
قلب من ، من به تو ایمان دارم.
معتقدم که تو عشقت را با هر کس که به آن نیاز داشته باشد یا شایسته اش باشد قسمت خواهی کرد.
معتقدم که راه من راه توست و ما همراه هم به سوی روح القدس گام بر می داریم.
از تو می خواهم به من اعتماد کنی.
بدان که به تو عشق می ورزم و می کوشم که تمام آزادیی را که برای شادمانه تپیدن در سینه ام به نیاز داری ، به تو بدهم.
هر کاری لازم باشد انجام می دهم تا هرگز از حضور من در گرداگردت احساس دلتنگی نکنی.

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷

راز هستی

ما همواره به فکر پیدا کردن جواب هستیم.
احساس می کنیم که یافتن پاسخ ها برای درک معنای حیات ضروری است ، اما از ان مهمتر این است که به طور کامل به زندگی دل بدهیم و به زمان اجازه دهیم که به مرور رازهای هستی مان را بر ما آشکار کند.
اگر زیاد به دنبال پیدا کردن معنا برای هستی باشیم ، مانع ایفای نقش طیبعت می شویم و از درک آیات خدا عاجز می مانیم.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

روز نو

امروز برای دست زدن به کاری غیر عادی روز خوبی است.
مثلا می توانیم موقع رفتن به سر کار در خیابان برقصیم.
می توانیم به چشمان غریبه ای خیره شویم و با عشق سخن بگوییم.
می توانیم به رئیس طرح جدیدی بدهیم که مضحک به نظر می رسد.
جنگجویان نور، به خود اجازه می دهند که چنین روزهایی داشته باشند.
امروز می توانیم برای خاطرۀ تلخی که هنوز قلبمان را می خراشد ، اشک بریزیم.
امروز می توانیم گوشی را برداریم و با کسی تماس بگیریم که با خود عهد کرده بودیم هرگز با او صحبت نکنیم ؛ همانی که دوست داریم روزی پیامی از او روی پیامگیر تلفنی مان دریافت کنیم.
امروز می تواند روزی باشد متفاوت با روز های عادی.
امروز هر خطایی پذیرفته و بخشوده است.
امروز روزی است برای لذت بردن از زندگی.


حرمت زمین

هر آنچه را زندگی به تو عرضه می کند با لذّت بپذیر.
علیه روحت مرتکب گناه مشو ، اما به سخاوت زمین نیز بی حرمتی نکن.

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

راه ....

«از این لحظه به بعد ، برای مدت چند صد سال ، جهان به سمت منزوی کردن اشخاصی که افکار پوسیده در سر دارند پیش می رود.
انرژی زمین باید تازه شود.
اندیشه های نو به جا احتیاج دارند .
جسم و روح مبارزۀ جدیدی می خواهند.
آینده بر در می کوبد و تمام اندیشه ها ، به جز آن ها که چنگ به تعصبات می زنند ، مجال ظهور می یابند.
آنچه مهم است ، می ماند و آنچه بی فایده است محو می شود.
اما بگذار هر کس خودش به داوری عقیدۀ خود بیندیشد.
ما قاضی رویاهای دیگران نیستیم.
برای ایمان داشتن به راهی که در پیش گرفته ایم ، نیازی به اثبات سقم راه دیگری نیست.کسی که چنین می کند ، به راه خود نیز اعتقادی ندارد.»

جادۀ زندگی

اگر در جادۀ رویاهایت گام بر می داری ، دل بدان بده و دری برای بهانه هایی مانند"این آنچه می خواستم نیست"،باز مگذار که در این کار بذر شکست و ناکامی نهفته است.

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

اشتباهی.....

چه دفاعی از خودم بکنم؟من بی دفاعم.
من شریف تربیت شدم ، من شریف بزرگ شدم ،نه کسی من رو می شناخت ، نه کسی بنده را می دید.
نه ثروت مند بودم و نه هیچ چیز دیگر.
تمام سهم من از زندگی ، کار کردن در زیر زمین ادارۀ بایگانی بود ، لای پروندها.
من ساده بود ، من همه چیز را باور می کردم ، من با هیچ کس مخالفت نمی کردم ، سرم به کار خودم بود و من شریف بودم.
من نمی خواستم به بانک بروم،من نمی تونستم طبابت کنم ، من نمی تونستم سرهنگ باشم ، من نمی خواستم شعر بگم.
من مقاومت کردم تا حدّ توانم ، اما من توانم کم بود.
بنده ضعیف بودم ، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران.
و من به همه احترام می گذاشتم.
و من شروع کردم به بازی کردن ، و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجام.
و همۀ اینهایی که می گن ، مال من نیست ، حقّ من نیست.
و من اشتباهیم، من از اولش اشتباهی بودم.
بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهیم.
تقصیر من بود ، تقصیر دیگران هم بود.
امّا خدایا تو شاهدی که من هیچ چیزی را برای خودم برنداشتم .
من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم ، من از سهم کسی بر نداشتم ، من فقط اشتباهی بودم....
خدایا تو شاهدی که من چیزی را خراب نکردم.
خدایا تو شاهدی که من کسی را اذیت نکردم.
من فقط اشتباهی بودم.
چه دفاعی از خودم بکنم ؟
من بی دفاعم.
حالا من ماندم و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم.
من از هیچ کس توقعّی ندارم.
خدایا تو من را ببخش.

«وخوش به حال مسعود شصتچی (مرد هزار چهره)که فهمید اشتباهی هست و اشتباهی بودنش هم بخشیده شد.
خیلی ها هستند که اشتباهی هستند ولی خودشون نمی دونند که اشتبا هی هستند.
و خیلی کسان دیگری هم هستند که اشتباهی نیستند ولی به جرم اشتباهی بودن محاکمه شان می کنیم.»

.......=13+90

چند روزی ازش گذشته،ولی من خیلی دوست دارم هنوز در موردش بنویسم و حرف بزنم.
چون هنوز ذوق دارم.
بعد سالها رفتم سیزده بدر و خیلی خیلی خوش گذشت.
ما نود نفر بودیم و به قول خان داداشم فقط فردوسی پور رو کم داشتیم.
یک روزی بود که اصلا نمی شد به مشکلات فکر کرد.
پُر بود از:دوستی، آشتی،بازی،رقص و پُر از خوردنی های رنگی.
کاش هر روزمان سیزده بدر ۸۷ باشه.

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

مداد رنگی آسمان:

این زیبایی سن و سال نمی شناسه،در هر سنی که باشی بالا پایین می پری و به جنب و جوش می افتی.
بچه که بودم احساس می کردم می تونم روش سُر بخورم.
از هر زاویه نگاهش می کردم.
می رفتم این کوچه اون کوچه شاید بهش برسم...

خلاصه بعد مدت ها امروزدیدمش و دلم نیومد چیزی درموردش ننویسم .

ابتــدا و انتــها

« پروردگارا ، باشد که این شمعی که من هم اکنون برافروختم پرتوافشانی کند، و مرا در زمانی که به مشکلی گرفتارم و عزم تصمیمی دارم ، روشن کن .
باشد که آتشی بیفروزد ، که بتوانی با آن خودپرستی و غرور و ریای مرا بسوزانی.
باشد که از آن شعله ای برخیزد ، که بتوانی با آن قلبم را حرارت بخشی و مرا عشق ورزی بیاموزی .
من نمی توانم زمان درازی این جا بمانم.
اما با بر جای گذاشتن این شمع ، ذرهّ ای از وجود من این جا باقی می ماند.
مرا یاری ده که کارهای امروزم عبادت باشد.
آمیــــــــــن.»

پنجشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۷

زنــــــدگی مــــــن:

طوری عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده اید
طوری برقصید که انگار هیچکس شما را نمی بیند
طوری آواز بخوانید که انگار هیچکس صدای شما را نمی شنود
وبلاخره طوری زندگی کنید که انگار زمین ، بــــــــــهشت است.