شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۷

جشـــــــن تیـــــــرگان

آدم ها شباهت های زیادی به هم دارند و اما تفاوت های اندک شان به چشم می آید.

نمی دانم ویرانی امروز دنیا به خاطر شباهت آدم هاست یا تفاوت شان.

تنها انگیزه ای که مرا به قلم زدن وا می دارد ، تلاش برای درک تفاوت هاست ، و کوششی برای اعلام آن که ما همه از یک خاک برخاسته ایم و عشق و شادی و رنج را به یک شکل تجربه می کنیم ، فقط کافی است درون خود را با دیگران سهیم شویم تا شدت شادی و رنج مان را به اوج برسانیم و با تمام وجود در هر لحظه زندگی کنیم.


یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

هیــــــــــــیـــــــــــــــم....


نمیدونم ، چرا هر وقت تصمیم میگیرم که برم دبی ، احساس میکنم که دارم میرم شهر بازی، و هر وقت که می خوام برم شهر بازی فک میکنم موقع برگشت از شهر بازی حتمن خر میشم.

دقیقآ مث پینوکیو.

توهین نباشه ها ولی این احساس احمقانه در من هست و هر دفعه سعی می کنم از بین ببرمش ولی نمیشه.

با این که دلم میخواد یه Travelling over the world واقعی بشم، ولی دوست ندارم برم اونجا.

شاید اگه ، عارف کنسرت بزاره و سلطان قلبها رو بخونه خوش بگذره .
خبــــــ ،حالا عارف نشد ، جهنم با ابی حال میکنم تازه اگه ، سبدسبد دوست دارم رو بخونه . یعنی میتونم کنارشون وایستم و عکس بگیرم؟!
آخ جون یه لباس لُختیه باحال میپوشم و عکس میگیرم ، بعد عکس هام رو میزارم تویMy Page هیـــــــیــــم .
هیـــــــیــم ، یعنی میتونم اونجا سیقار بکشم ومخروب بخورم و....... هیـــــــیم ، دختر اونـــــجا همه کار می تونی بکنی !
به به چه شود.... گوشام از حالا دراز شده، یه نمه هم دُم در آوردم .

با اینکه دوست ندارم ولی میرم . این هم یک تجربه مصخـــــــــــــــره دیگه است . برای اینکه بگم آره من هم رفتم دبی ، و خیلی با حال بود.
هیـــــیــــم ، این فقط یه درد و دل با خودم بود ، که برم یا که نرم ؟!



شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

I ASKED GOD

I asked God for strength

And he gave me difficulties to make me strong


I asked God for wisdom

And he gave me problems to slove


I asked God for prosperity

And he gave me danger to overcome


I asked God for Love

And he gave me troubled peopel to help


I asked God favors

And he gave me pportunities


I received nothing I wanted

And I received everything I needed