یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

بـــا تـــو...


هیچ چیزقشنگترازاین نیست ، که خسته و مانده از سر کار و مسافرت ، ساعت سه صبح میرسی و تا برام چند تا شعر نخونی خوابت نمی بره.
و خدا رو شکر می کنم ، که این همه آرامش ، صبر و انرژی بهت داده تا احساس خستگی نکنی و وقتی تو خسته نیستی ، یعنی من هم خسته نیستم.
و چقدر لذت بخش با تو بودن.









بلور رویا

نگاه اون خانم و آقای پیر رو نمیتونم فراموش کنم و برای من هر روز او نگاه ولبخند پررنگتر میشه .
به امید اون روز که من و تو، مثل اون خانم و آقای پیر به یاد جوانی لبخند بزنیم .
آمیــــــــــــــــــــــــــــن.