جمعه، مهر ۲۴، ۱۳۸۸

خوردن شعر

جوهر از گوشه‌ی دهانم راه می‌افتد.
خوشبخت‌تر از من، کسی نيست.
داشتم شعر می‌خوردم.
کتاب‌دار، باور نمی‌کند آن‌چه می‌بيند را
چشمهايش اندوهگين‌اند و
دست‌ در جيب قدم می‌زند.
شعرها تمام شده‌اند.
چراغ تاريک‌است.
سگ‌ها بر پله‌های زيرزمين‌اند و بالا می‌آيند.
چشم‌هاشان دودو می‌زند.
پاهاي بور قلم‌مويي‌شان می‌سوزند
کتاب‌دار بيچاره پايش را بر زمين می‌کوبد و می‌گريد.
چيزی نمی‌فهمد،
وقتی روی‌ پاهايم جلو می‌‌روم و دستش را می‌ليسم.
جيغ می‌کشد.
انسانی تازه‌ام من.
غرغر می‌‌کنم و به او پارس می‌کنم.
سرخوشانه جيغ و داد می‌کنم در تاريکی لفظ قلم.
مارک استراند

هیچ نظری موجود نیست: